در سفر زاده شدم در کوچ طایفه ی خزان زده ی آدم ها در بغض عاطفه های وحشی و تاریک و در آن زمان که سایه های پرخاشجوی مردان ستیزه گر بر نجوای مبهم دره ها و جنبش پنهان دشمنی آهنگ سایه ها تجهیز می شد و اندیشه لرزان زنان در پشت عزم سترگ مردان پناه می جست من در رؤیای بی رنگم زنبور طلایی ستاره ای را دنبال می کردم و ابرهای مرطوب از نسیم سرد مهتاب پراکنده می شد من در سفر زاده شدم و چشمم سرشار از دشت های رنگین و سیراب به سوی سرزمین های آفتابی و تازه که چون احساس هایی تازه از پشت افق ها بر می خاست با جستجویی پر تکاپو فرسوده می شد در تابش گلگون و درخشان خورشید تیغ رنگ ها بر پشته ها فرود می آمد و در سایه ی تشنه ی خار بوته ها دسته های گوسفندان در هم فرو رفته بودند من در سفر زاده شدم و با نفرین معصوم گریه ام حصار غبار ستوران از پیش سنگستان پر شقایق فرو می ریخت و در غنچه های درشت و قرمز چون شبنکی سبک از اندیشه های معطر رنگین می شدم در سر بالایی چرمین زمانی که زائران چاووش خوانان ، با ایمانی شگرف به سوی گنبد فیروزگون ، کشیده می شدند و هراس پرستش دل های مضطربشان را می لرزاند و نشیب ساییده ، با دواری خیال انگیز ه دره ی پر تلاطم از سیلاب گل فرو می ریخت گنبد بزرگ ، با پنجه های زرینش برایم دست تکان می داد و کبوتران سر بین بالش را به پرواز در می آورد در سفر زاده شدم در سفر زیستم بارها کوره راه باریک آسیاب ها و پرچین پر خار نخلستان ها را در پیمودم و در گشفت می شدم زمانی که می دیدم سواران چابک و گروه بی شمار زنان در لباس های رنگین چون درختان پر میوه و شکوفه از دهکده ی دوردست عروس می آوردند کل می زدند ترانه می خواندند و اسب های سطبر چونان صخره های مرمر در زیر ران جوان به جنبش در می آمد و اندوهگین می شدم زمانی که می دیدم مادری بر تل تیره ی کنار کومه نگاهش در انحنای جاده ای که میان درختان گز دوردست گم شده بود الهام غریبی را باور می کرد حادثه شومی را از فریاد بی طنین گز ها و فرار رودخانه می شنید و در کومه ای دیگر زنی لالایی می خواند و گهواره ای خالی ر ا تکان می داد در سفر زیستم و هنگامی که جاده ی سفید چون ماری پرقوت ، به سوی قله های سفالین بر می خاست و قافله را چون طوماری در انحنای گردنه های مخوف در می پیچید و بر جلگه های تاریک سرازیر می شد زندگی را می دیدم که بر پشته های کبود در جنبش است و در کوهساری دیگر گردنه های بلند قافله ها را تکرارمی کردند من سفر کردم ، من سفر بودم در معبر دردها ، خنده ها و پرسشها در گذرگاه پندارها و الهام و زمانی که به اندیشه ای سنگین شدم و به ژرفنای خویش نگریستم دیدم که خود گذرگاه دردها ، پرسش ها و قافله ها در دامنه های تاریک و ناایمن هستم و لحظه هایم بر دشت های تاریک گسترده است من در سفر بودم از آن هنگام که آریا از کوهستان های کبود از مشعل پر تلاطم زرتشت به سوی دامنه ها و جلگه ها و به سوی دشت های زرین سرازیر شد از آن هنگام که سفر در نبض زمین تپیدن گرفت و از آن هنگام که سفر زندگی آغاز شد من در سفر زیسته ام من با سفر زاده شده ام شگفتا ! که اینک توقفی نامیمون پس از سفری مقدس مرا فرسوده کرده است من دلبسته شده ام دلبسته ی باغی زرین در سرزمینی دور باغی زرین با ساقه های لطیف لبخند ها ، شکوفه ی آشتی ها ، جویبار پنجه ها که از سنیم نفس ها و نوازش ها متلاطم است که من میوه ی شاداب چشم هایش را بی تاب شدم بهار تپش های مزرعه پر آفتابش را گرمتر سرودم و فصل پر دوام انتظار ها را زندگی کردم من در سفر زیسته ام من با سفر زاده شده ام ای توقف شوم ، ای سکون بی باغ و بی گیاه در این گرایش مخوف در این افسردگی تاریک در این استغاثه ی نامیمون به سوی ریشه های سست و سیاه در این تناسخ بدفرجام به جادویی مغاره نشین گهواره ی دورتاب افق ها را تکان بده و لالایی شگفت بسیج جاودانی را برای غفلت آهوانی که چون پاره های مهتاب بر سینه ی تپه ها می چرند در کوهساران به طنین آور دشت های من و سرزمین های من در فصلی پر دوام و تیره فرو رفته است بهاران من در پشت دیوارهای سیاه خاک در آتش شکوفه های ناشکفته ی خویش می سوزند و بامدادان من چون گنج های باستانی در اعماق صخره های عبوس محبوسند خورشیدهای من سرد و تاریک در سکون بهت می چرخند تپش های من دور می شود ، دور می شود من افسرده شده ام ، من فرسوده می شوم ای توقف شوم ، ای سکون بی باغ و بی گیاه