1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

انسان و جاده ها

شروع موضوع توسط (̅(َ_̅_̅(َ)ڪے ‏11/5/11 در انجمن اشعار

  1. Sert oğul

    تاریخ عضویت:
    ‏12/11/10
    ارسال ها:
    17,621
    تشکر شده:
    6,352
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    IOG
    در سفر زاده شدم
    در کوچ طایفه ی خزان زده ی آدم ها
    در بغض عاطفه های وحشی و تاریک
    و در آن زمان که سایه های پرخاشجوی مردان ستیزه گر
    بر
    نجوای مبهم دره ها
    و جنبش پنهان دشمنی آهنگ سایه ها
    تجهیز می شد
    و اندیشه لرزان زنان
    در پشت عزم سترگ مردان پناه می جست
    من در رؤیای بی رنگم
    زنبور طلایی ستاره ای را دنبال می کردم
    و ابرهای مرطوب
    از نسیم سرد مهتاب پراکنده می شد
    من در
    سفر زاده شدم
    و چشمم
    سرشار از دشت های رنگین و سیراب
    به سوی سرزمین های آفتابی و تازه
    که چون احساس هایی تازه
    از پشت افق ها بر می خاست
    با جستجویی پر تکاپو فرسوده می شد
    در تابش گلگون و درخشان خورشید
    تیغ رنگ ها بر پشته ها فرود می آمد
    و در سایه ی تشنه ی خار بوته ها
    دسته های گوسفندان در هم فرو رفته بودند
    من در سفر زاده شدم
    و با نفرین معصوم گریه ام
    حصار غبار ستوران
    از پیش سنگستان پر شقایق فرو می ریخت
    و در غنچه های درشت و قرمز
    چون شبنکی سبک
    از اندیشه های معطر رنگین می
    شدم
    در سر بالایی چرمین
    زمانی که زائران چاووش خوانان ، با ایمانی شگرف
    به سوی گنبد فیروزگون ، کشیده می شدند
    و هراس پرستش
    دل های مضطربشان را می لرزاند
    و نشیب ساییده ، با دواری خیال انگیز
    ه دره ی پر تلاطم از سیلاب گل فرو می ریخت
    گنبد
    بزرگ ، با پنجه های زرینش برایم دست تکان می داد
    و کبوتران سر بین بالش را به پرواز در می آورد
    در سفر زاده شدم
    در سفر زیستم
    بارها
    کوره راه باریک آسیاب ها و پرچین پر خار نخلستان ها را در پیمودم
    و در گشفت می شدم زمانی که می دیدم
    سواران چابک
    و گروه
    بی شمار زنان در لباس های رنگین
    چون درختان پر میوه و شکوفه
    از دهکده ی دوردست عروس می آوردند
    کل می زدند
    ترانه می خواندند
    و اسب های سطبر
    چونان صخره های مرمر
    در زیر ران جوان به جنبش در می آمد
    و اندوهگین می شدم زمانی که می دیدم
    مادری
    بر تل تیره ی کنار کومه
    نگاهش در انحنای جاده ای که میان درختان گز دوردست گم شده بود
    الهام غریبی را باور می کرد
    حادثه شومی را از فریاد بی طنین گز ها و فرار رودخانه می شنید
    و در کومه ای دیگر
    زنی لالایی می خواند و گهواره ای خالی ر ا تکان می داد
    در
    سفر زیستم
    و هنگامی که جاده ی سفید
    چون ماری پرقوت ، به سوی قله های سفالین بر می خاست
    و قافله را چون طوماری
    در انحنای گردنه های مخوف در می پیچید و بر جلگه های تاریک سرازیر می
    شد
    زندگی را می دیدم
    که بر پشته های کبود در جنبش است
    و در کوهساری
    دیگر
    گردنه های بلند
    قافله ها را تکرارمی کردند
    من سفر کردم ، من سفر بودم
    در معبر دردها ، خنده ها و پرسشها
    در گذرگاه پندارها و الهام
    و زمانی که به اندیشه ای سنگین شدم
    و به ژرفنای خویش نگریستم
    دیدم که خود گذرگاه دردها ، پرسش ها و قافله ها در
    دامنه های تاریک
    و ناایمن هستم
    و لحظه هایم بر دشت های تاریک گسترده است
    من در سفر بودم
    از آن هنگام که آریا
    از کوهستان های کبود
    از مشعل پر تلاطم زرتشت
    به سوی دامنه ها و جلگه ها و به سوی دشت های زرین سرازیر شد
    از آن هنگام که سفر در نبض زمین تپیدن
    گرفت
    و از آن هنگام که سفر زندگی آغاز شد
    من در سفر زیسته ام
    من با سفر زاده شده ام
    شگفتا ! که اینک توقفی نامیمون پس از سفری مقدس
    مرا فرسوده کرده است
    من دلبسته شده ام
    دلبسته ی باغی زرین در سرزمینی دور
    باغی زرین
    با ساقه های
    لطیف لبخند ها ، شکوفه ی آشتی ها ، جویبار پنجه ها
    که از سنیم نفس ها و نوازش ها متلاطم است
    که من میوه ی شاداب چشم هایش را بی تاب شدم
    بهار تپش های مزرعه پر آفتابش را گرمتر سرودم
    و فصل پر دوام انتظار ها را زندگی کردم
    من در سفر زیسته ام
    من با سفر زاده شده ام
    ای توقف شوم ، ای سکون بی باغ و بی گیاه
    در این گرایش مخوف
    در این افسردگی تاریک
    در این استغاثه ی نامیمون به سوی ریشه های سست و سیاه
    در این تناسخ بدفرجام به جادویی مغاره نشین
    گهواره ی دورتاب افق ها را تکان بده
    و لالایی شگفت بسیج جاودانی را
    برای غفلت آهوانی
    که چون پاره های مهتاب
    بر سینه ی تپه ها می چرند
    در کوهساران به طنین آور
    دشت های من
    و سرزمین های من
    در فصلی پر دوام و تیره فرو رفته است
    بهاران من
    در پشت دیوارهای سیاه خاک
    در آتش شکوفه های ناشکفته ی خویش می
    سوزند
    و بامدادان من
    چون گنج های باستانی
    در اعماق صخره های عبوس محبوسند
    خورشیدهای من
    سرد و تاریک
    در سکون بهت می چرخند
    تپش های من دور می شود ، دور می شود
    من افسرده شده ام ، من فرسوده می شوم
    ای توقف شوم ، ای سکون بی باغ و بی گیاه