ای خدا افسرده ام هستی کجاست ارغوانی باده ی مستی کجاست امشب از باده مرا سیراب کن در میان میکده بر خواب کن بشکن امشب این غرور کهنه را آتشی زن این بساط صحنه را امشب از می من خماری خواستم از شراب کهنه یاری خواستم مستی اندر جان من ماوا نکرد عقل سیلی خورده ره پیدا نکرد باکه گویم درد بی درمان خود از که جویم راه بی سامان خود در پی مستی شدم در ره روان هر که پیش آمد نمودم قصد جان زهره و ناهید هم دشمن شدند دوزخی بهر عذاب من شدند گردش گردون مرا بیتاب کرد طالع و بخت مرا در خواب کرد ای خدا فریاد و بیداد و فغان دارم از دست تمام نا کسان