دور شد او دور ، دلم تنگ او ساز كند باز دل آهنگ او رانده مرا سنگ دلي مي كند مي شكند باز سرم سنگ او مانده به گل باز مرا پاي دل پاي دلم بسته شد و لنگ او دل شده بي زهره چو او مي رود موش ببين آمده در چنگ او ساده دلي كيش من آيين من هرچه فريب است به فرهنگ او فتنه گري مي كند و حيله ها نيست مرا چاره ز نيرنگ او آي دلك شكوه ازو مي كني تاب و توانت ببرد جنگ او ؟ ديو و پري لشكر و سر لشگرش هرچه تو تنها ، همه سرهنگ او ساكت و خاموش شده بي نشان دل به تمنّا شده دلتنگ او