1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

بازی با کلمات

شروع موضوع توسط minaaa ‏11/5/11 در انجمن اشعار

  1. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113
    و ده دقیقه ی مانده به ساعت هفت و
    یکی که خلوت من را به هم زد و رفت و

    به کوچه ای که نمی دانم اسمش چیست
    و حال مطمعنم به یاد من هم نیست

    کسی که جنس غزل بود و توی اشعارم
    و حذف مصرع شعر و پُکی به سیگارم

    و دود میشوم آخر منی که می دانم
    کنار خاطره هایش همیشه می مانم

    غریب واره و بی کس دوباره می خوانم
    ....

    که وزن شعر مرا هم به هم زده است انگار
    شبیه کشور چین او کشیده یک دیوار

    وَ رفته آن وسط ایستاده می نگرد
    ... وَ قلب کوچک من را چه ساده می نگرد

    هنوز بوی عبورش کنار شیشه ی عط...
    ...رِ کوچکی که به من داد و گفت این خط...

    طِّ آخرم به تو تقدیم می کنم شاید...
    که زود کهنه شود....امّا هنوز می آید

    و بوی شیشه ی عطرش هنوز می آید
    و من که خسته می شوم از غزل کمی باید

    برای باقی عمرم و حسِّ بودن او
    به فکر چاره ی دیگر شوم که آن بانو

    همیشه فکر خودش بوده است آری
    دگر که شعر و غزل هم نمی شود کاری

    و جای خالی او پُر نمی شود هرگز
    دگر نمی کشم آخر وَ گشته ام قرمز...

    ​