تو ميايي... قلم به دست مي گيرم نشان از يار ميجويم مي نويسم از شيريني لحظه ها خاطره ها، در پروازي، زيبا من پروانه مي شوم در روشني آسمانت ومي گويمت با ترانه ام " دستان نياز از من زيبايي و ناز از تو دلخوش به اين دارم با خاطره ات شادم گفتم كه ميماني پيشم تو ميخواني از روشني دلها بهتر تو ميداني " تو با نگاهي درآيينه لبخند ميشوي... پراكنده شد خاطرات نگاه من با حسرت به آيينه ي خيال دوست كه تمام وجودم از اوست تپش قلبم ، صداي پاي توست... آري ،تو ميايي از باز ترين پنجره ام كه تمامي نگاهم به اوست... سعيد مطوري/شمع شبستان از دفتر شور عشق