سر بر شانه ي تقدير ميگذارم و زمان را گريه ميكنم در زير سقفي از سرنوشت كه ذره...ذره ي آن حكايتي از نبودن هاست... انديشه رنگ مي بازد به تاريكي وزمان آبستن غمهاست آرام...آرام فرو ميرود اميد در مرداب لحظه ها ونيلوفران آرزوهاي بر دل مانده اي است بر مرداب خواسته ها...