نسيم در شبي تاريك لباس خوابم را نوازشي سرد ومن در بغض لحظه هايم پُرم، از تمامي درد آغوشت كوير احساسم سرم بر بالين تو آرام ،آرام نوازشت بر موهايم آه ...احساسم تَرَك میخورد چرا كه دستانت از آن من نيست سحر تكه هاي احساسم را براي چندمين بار با گريه ام به تار،تار ثانيه ها چنگ ميزنم و تو لبخندت را هديه بخواب ومن سخت دلتنگ وبي تاب من وتو ما، ولي تنها آري من سالهاست روغن ريخته ام را بر زمين خواسته هايم نذر عشقي حقيقي ميكنم چقدر بيهوده ام آه ... چقدر تنهايم