زنگ میخورد تمامی خاطرات گذشته سنگ بر دست به پیشانی زمانه میزند بغضی در گلو نهفته اشک ها در غرور یک مرد مرده ای کاش ...آرزویی بیش نبوده... من درپشت یک دیواری یخی سرما را چون کودکی در آغوش دارم تا او را به آفتاب رسانده با تمام وجودم گویم به او " این از آن من نیست " آفتاب دست به دست، دورِ دور از من در تاریک ترین، لحظه ها، کنار گورِ امید فاتحه میخوانم...