پشت در، لرزان در انتظار جوابی هراسان از غبار مه سینه اش سنگین از هیچی مغمومی که با گرمی شعله به اندازه یک لنگه در فاصله دارد اما نمی گشاید کس دری زانوها از سنگینی یأس می شکند نگاهش دوخته به برف گرمای اشکی برف را سوراخ می کند - اگر تمام درختهایی که نظاره گر این رنجورند با او بگریند دیگر برفی نخواهد ماند - اما درختان سرگرم کار خویشند در پشت غبار صدایی نیست چاره اش چه باد؟ جز اینکه بخواهد از برف - عجز آلوده - که از سرمایش بکاهد