جهان از یال یک ماهور سرازیر بود : او می آمد ، کسی در من می جوشید نگاه می کرد ، کسی بر من می تابید برایش شعر می خواندم ؛ هر از گاهی که با آوای شعرم سرتکان می داد ، کسی درمن می بالید زخمه های چند زمستان مانده بود بر تار موهایش خطوط مهرتانی چند ؛ ـــ گواه پویش رنجی عمیق و ژرف ـــ در زیر چشمانش . . . من اما با درونش آشنا بودم با نگاهش . . . من اما با کلامش وقت اندرز آشنا بودم که می گفت : حذر کن بی چراغ از مِه بپرهیز از نگاههای فریبنده حذرکن زین تعلقهای وهم آلود که گاه از روی بیماریست . . . که با عمر حبابی ـــ هر کجا ـــ بر زبان هرکس و هر ناکسی جاریست . . . به فردا ؛ به گندمزارهای سبز نان فردا به نای نی به لبخند سپید بندیان رسته از زنجیر به رقص بید در باران به باغهای پر از انجیر بیندیش