در این سوی پنجره عید نبود در آن سوی پنجره عید نبود او ، در حسرت پاهای دخترش که کفش نداشت من ، در حسرت کفشهای دخترم که پا نداشت عمرش . . . ، به کوتاهی عمر یک حباب او حتی ، فرصت زیبا شدن نداشت و بدینسان . . . من ، لالایی های بسیاری بدهکارم ؛ به کودکانی که هرگز در زندگی ام بهانه ای برای بیدارشدن نداشتند _ _