1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

قاصدک

شروع موضوع توسط minaaa ‏11/5/11 در انجمن اشعار

  1. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113
    دل بيچاره گريست ......مژه هايش ترشد.....وبه يكباره سخن بيرون داد.... يا كه فرياد كشيد : ......

    روزگاري پي تحصيل به مكتب رفتم .... ساعتم كوك شده مي رفتم .... سر ساعت مي رفت .....كه بخواند درسش ....

    سر راهم زنگاهاي محبت ريزش ..... او هنرمند و منم جذب هنر مي گشتم .....

    همه فكرم او بود ..... همه ي ذهنم نيز ...... بچّه اي خام ولي پخته بدم ......زنفهمي وزدانايي عقل .....

    عشق من سهراب است ..... بپسندم سبكش وَ پسندم نامش ...... كه دهد آرامم وبرآرد حسّم ......

    همه ي روز و شبم حلقه به گوشم ،دل بود.....و به من باز تلنگر مي زد.....كه بگويم رازم.....

    نه به يكباره و صدباره ، دلم هي گم شد.....بي خيال از همه كس.... وفقط بايك چيز....كتب و دفتر مشق....

    هرچه دل گفت به عقل.....كه بشو ديوانه..... گر چه اوخواستنش،آن دل بود.....ولي افسوس كه ديوانه نشد.....

    سالياني بگذشت ودل من غافل بود.....تا كه يك روز زايّام شباب..... بار خود بسته و رفتم زديار.....

    و به شغل تحصيل.....كه به كاشان نزديك.....مردم،آنجا همه جورش پيداست.....

    عاقبت يافتمش..... آن پري چهركه سبز است هنوز.....

    من و دل خوشحاليم..... زنفهميدن خود.....چون كه عقلم دل شد .....

    ولي اين بار به اوخواهم گفت ..... كه مَنَت مي خواهم.....عاقبت هم گفتم.....

    عقل و دل بلكه تمامي حضور.....سخت حيران شده از پاسخ او.....بله او تنها نيست.....و قناري دلش،بهر كسي ست.....

    چندكي مرغ قفس بودم وافسوس خوران.....و به خود ناليدم ..... چه بسا فحش خوراندم به خودم ....

    گر چه گويند كه حكمت باشد.....ولي انگار دلم مي خواهد.....كه مَنَش دوست بدارم اكنون.....

    من هنوزم سر ساعت كوكم ...تا كه شايد ديدم.....چهره ي سبزش را....خاطرش زنده شود در نظرم ....

    قاصدك نام نهادم نامش..... چون كه باد آوردش ...............................

    گرچه او رفت كناري ديگر..... اي خدا خوب نگهدارش باش ..... دست تو باز به همراهش باد .