1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

جرأت دیوانگی

شروع موضوع توسط (̅(َ_̅_̅(َ)ڪے ‏11/5/11 در انجمن اشعار

  1. Sert oğul

    تاریخ عضویت:
    ‏12/11/10
    ارسال ها:
    17,621
    تشکر شده:
    6,352
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    IOG
    انگار مدتی است که احساس می کنم
    خاکستری از دو سه سال گذشته ام
    احساس می کنم که کمی دیر است
    دیگر نمی توانم
    هر وقت واستن
    در بیست سالگی متولد شوم
    انگار
    فرصت برای حادثه
    از دست رفته است
    از ما گذشته است که کاری کنیم
    کاری که دیگران نتوانند
    فرصت برای حرف زیاد است
    اما
    اما اگر گریسته باشی...
    آه ...
    مردن چه قدر حوصله می خواهد
    بی آنکه در سراسر عمرت
    یک روز ، یک نفس
    بی حس مرگ زیسته باشی !
    انگار
    این سالها که می گذرد
    چندان که لازم است
    دیوانه نیستم
    احساس می کنم که پس از مرگ
    عاقبت
    یک روز
    دیوانه می شوم !
    شاید برای حادثه باید
    گاهی کمی عجیب تر از این
    باشم
    با این همه تفاوت
    احساس می کنم که کمی بی تفاوتی
    بد نیست
    حس می کنم که انگار
    نامم کمی کج است
    و نام خانوادگی ام ، نیز
    از این هوای سربی
    خسته است
    امضای تازه ی من
    دیگر
    امضای روزهای دبستان نیست
    ای کاش
    آن نام را دوباره
    پیدا کنم
    ای کاش
    آن کوچه را دوباره ببینم آنجا که ناگهان
    یک روز نام کوچکم از دستم
    افتاد
    و لابه لای خاطره ها گم شد
    آنجا که
    یک کوذک غریبه
    با چشم های کودکی من نشسته است
    از دور
    لبخند او چه قدر شبیه من است !
    آه ، ای شباهت دور!
    ای چشم های مغرور !
    این روزها که جرأت دیوانگی کم است
    بگذار باز هم به تو برگردم !
    بگذار دست کم
    گاهی تو را به خواب ببینم!
    بگذار در خیال تو باشم!
    بگذار ...
    بگذاریم!
    این روزها
    خیلی برای گیره دلم تنگ است !