1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

بی روزها عروسک

شروع موضوع توسط (̅(َ_̅_̅(َ)ڪے ‏11/5/11 در انجمن اشعار

  1. Sert oğul

    تاریخ عضویت:
    ‏12/11/10
    ارسال ها:
    17,621
    تشکر شده:
    6,352
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    IOG
    این وجودی که در نور ادراک
    مثل یک خواب رعنا نشسته
    روی پلک تماشا
    واژه های تر و تازه می پاشد
    چشم هایش
    نفی تقویم سبز حیات است
    صورتش مثل یک تکه تعطیل عهد دبستان سپید است
    سال ها این سجود طراوت
    مثل خوشبختی ثابت
    روی زانوی آدینه ها می نشست
    صبح ها مادر من برای گل زرد
    یک سبد آب می برد
    من برای دهان تماشا
    میوه کال الهام می بردم
    این تن بی شب و روز
    پشت باغ سراشیب
    ارقام
    مثل اسطوره می خفت
    فکر من از شکاف تجرد به او دست می زد
    هوش من پشت چشمان او آب میشد
    روی پیشانی مطلق او
    وقت از دست می رفت
    پشت شمشاد ها کاغذ جمعه ها را
    انس اندازه ها پاره می کرد
    این حراج صداقت
    مثل یک شاخه تمر هندی
    در میان من و تلخی
    شنبه ها سایه می ریخت
    یا شبیه هجومی لطیف
    قلعه ترسهای مرا می گرفت
    دست او مثل یک امتداد فراغت
    در کنار تکالیف من محو می شد
    واقعیت کجا تازه تر بود ؟
    من که مجذوب یک حجم بی درد بودم
    گاه در سینی فقر خانه
    میوه های فروزان الهام را دیده بودم
    در نزول زبان خوشه
    های تکلم صدادارتر بود
    در فساد گل و گوشت
    نبض احساس من تند می شد
    از پریشانی اطلسی ها
    روی وجدان من جذبه می ریخت
    شبنم ابتکار حیات
    روی خاشاک
    برق می زد
    یک نفر باید از این حضور شکیبا
    با سفر های تدریجی باغ چیزی بگوید
    یک نفر باید این حجم کم
    را بفهمد
    دست او را برای تپش ها اطراف معنی کند
    قطره ای وقت
    روی این صورت بی مخاطب بپاشد
    یک نفر باید این نقطه محض را
    در مدار شعور عناصر بگرداند
    یک نفر باید از پشت درهای روشن بیاید
    گوش کن یک نفر می دود روی پلک حوادث
    کودکی رو به این سمت می آید