1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

سفر

شروع موضوع توسط (̅(َ_̅_̅(َ)ڪے ‏11/5/11 در انجمن اشعار

  1. Sert oğul

    تاریخ عضویت:
    ‏12/11/10
    ارسال ها:
    17,621
    تشکر شده:
    6,352
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    IOG
    پس از لحظه های دراز
    بر درخت خاکستری پنجره ام برگی رویید
    و نسیم سبزی تار و پود خفته مرا لرزاند
    و هوز من
    ریشه های تنم را در شنهای رویاها فرو نبرده بودم
    که به راه افتادم
    پس از لحظه های دراز
    سایه دستی روی وجودم افتاد
    و لرزش انگشتانش بیدارم کرد
    و هنوز من
    پرتو تنهای خودم را
    در ورطه تاریک درونم نیفکنده بودم
    که به راه افتادم
    پس از لحظه های دراز
    پرتو گرمی در مرداب بخ زده ساعت افتاد
    و
    لنگری آمد و رفتش را در روحم ریخت
    و هنوز من
    در مرداب فراموشی نلغزیده بودم
    که به راه افتادم
    پس از لحظه های دراز
    یک لحظه گذشت
    برگی از درخت خاکستری پنجره ام فرو افتاد
    دستی سایه اش را از روی ئجودم برچید
    و لنگری در مرداب ساعت بخ بست
    و هنوز من
    چشمانم را نگشوده بودم
    که در خوابی دیگر لغزیدم