سایه دراز لنگر ساعت روی بیابان بی پایان در نوسان بود می آمد می رفت می آمد می رفت و من روی شن های روشن بیابان تصویر خواب کوتاهم را می کشیدم خوابی که گرمی دوزخ را نوشیده بود و در هوایش زندگی ام آب شد خوابی که چون پایان یافت من به پایان خودم ذسیدم من تصویر خوابم را می کشیدم و چشمانم نوسان لنگر ساعت را در بهت خودش گم کرده بود چگونه می شد در رگ های بی فضای این تصویر همه گرمی خواب دوشین را ریخت ؟ تصویر را کشیدم چیزی گم شده بود روزی خودم خم شدم حفره ای در هستی من دهان گشود سایه دراز لنگر ساعت روی بیابان بی پایان در نوسان بود و من کنار تصویر زنده خوابم بودم تصویری که رگ هایش در ابدیت می تپید و ریشه نگاهم درتار و پودش می سوخت این بار هنگامی که سایه لنگر ساعت از روی تصویر جان گرفته من گذشت بر شن های روشن بیابان چیزی نبود فریاد زدم تصویر را بازده و صدایم چون مشتی غبار فرو نشست سایه دراز لنگر ساعت روی بیابان بی پایان در نوسان بود می آمد می رفت می آمد می رفت و نگاه انسانی به دنبالش می دوید