1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

یاد بود

شروع موضوع توسط (̅(َ_̅_̅(َ)ڪے ‏11/5/11 در انجمن اشعار

  1. Sert oğul

    تاریخ عضویت:
    ‏12/11/10
    ارسال ها:
    17,621
    تشکر شده:
    6,352
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    IOG
    سایه دراز لنگر ساعت
    روی بیابان بی پایان در نوسان بود
    می آمد می رفت
    می آمد می رفت
    و من روی شن های روشن بیابان
    تصویر خواب کوتاهم را می
    کشیدم
    خوابی که گرمی دوزخ را نوشیده بود
    و در هوایش زندگی ام آب شد
    خوابی که چون پایان یافت
    من به پایان خودم ذسیدم
    من تصویر خوابم را می کشیدم
    و چشمانم نوسان لنگر ساعت را در بهت خودش گم کرده بود
    چگونه می شد در رگ های بی فضای این تصویر
    همه گرمی
    خواب دوشین را ریخت ؟
    تصویر را کشیدم
    چیزی گم شده بود
    روزی خودم خم شدم
    حفره ای در هستی من دهان گشود
    سایه دراز لنگر ساعت
    روی بیابان بی پایان در نوسان بود
    و من کنار تصویر زنده خوابم بودم
    تصویری که رگ هایش در ابدیت می تپید
    و ریشه نگاهم درتار و
    پودش می سوخت
    این بار
    هنگامی که سایه لنگر ساعت
    از روی تصویر جان گرفته من گذشت
    بر شن های روشن بیابان چیزی نبود
    فریاد زدم
    تصویر را بازده
    و صدایم چون مشتی غبار فرو نشست
    سایه دراز لنگر ساعت
    روی بیابان بی پایان در نوسان بود
    می آمد می
    رفت
    می آمد می رفت
    و نگاه انسانی به دنبالش می دوید