1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

لحظه گمشده

شروع موضوع توسط (̅(َ_̅_̅(َ)ڪے ‏11/5/11 در انجمن اشعار

  1. Sert oğul

    تاریخ عضویت:
    ‏12/11/10
    ارسال ها:
    17,621
    تشکر شده:
    6,352
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    IOG
    داب اتاقم کدر شده بود
    و من زمزمه خون را در رگهایم می شنیدم
    زندگی ام در تاریکی ژرفی می گذشت
    این تاریکی طرح وجودم را روشن می کرد
    در باز شد و
    او با فانوسش به درون وزید
    زیبایی رها شده ای بود
    و من دیده به راهش بودم
    رویای بی شکل زندگی ام بود
    عطری در چشمم زمزمه کرد
    رگ هایم ازتپش افتاد
    همه رشته هایی که مرا به من نشان می داد
    در شعله فانوسش سوخت
    زمان در من نمی گذشت
    شور برهنه
    ای بودم
    او فانوسش را به فضا آویخت
    مرا در روشن ها می جست
    تار و پود اتاقم را پیمود
    و به من ره نیافت
    نسیمی شعله فانوسش را نوشید
    ئزشی گذشت
    ئ من در طرحی جا می گرفتم
    در تاریکی ژرف اتاقم پیدا می شدم
    پیدا برای که ؟
    او دیگر نبود
    آیا باروح تاریک
    اتاق آمیخت ؟
    عطری در گرمی رگ هایم جا به جا می شد
    حس کردم با هستی گمشده اش مرا می نگرد
    من چه بیهوده مکان را می کاوم
    آنی گم شده بود