1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

ورق روشن وقت

شروع موضوع توسط (̅(َ_̅_̅(َ)ڪے ‏11/5/11 در انجمن اشعار

  1. Sert oğul

    تاریخ عضویت:
    ‏12/11/10
    ارسال ها:
    17,621
    تشکر شده:
    6,352
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    IOG
    از هجوم روشنایی شیشه های درتکان می خورد
    صبح شد آفتاب آمد
    چای را خوردیم روی سبزه زار میز
    ساعت نه ابر آمد نرده ها تر شد
    لحظه های کوچک من زیر لادن
    ها نهان بودند
    یک عروسک پشت باران بود
    ابرها رفتند
    یک هوای صاف یک گنجشک یک پرواز
    دشمنان من کجا هستند ؟
    فکر می کردم
    در حضور شمعدانی ها شقاوت آب خواهد شد
    در گشودم قسمتی از آسمان افتاد در لیوان آب من
    آب را با آسمان خوردم
    لحظه های کوچک من خوابهای
    نقره می دیدند
    من کتابم را گشودم زیر سقف ناپدید وقت
    نیمروز آمد
    بوی نان از آفتاب سفره تا ادراک جسم گل سفر می کرد
    مرتع ادراک خرم بود
    دست من در رنگ های فطری بودن شناور شد
    پرتقالی پوست می کندم
    شهر در آیینه پیدا بود
    دوستان من کجا هستند ؟
    روزهاشان پرتقالی باد
    پشت شیشه تا بخواهی شب
    دراتاق من طنینی بود از برخورد انگشتان من با اوج
    در اتاق من صدای کاهش مقیاس می آمد
    لحظههای کوچک من تا ستاره فکر میکردند
    خواب روی چشمهایم چیزهایی را بنا می کرد
    یک فضای باز شنهای ترنم جای پای دوست