1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

غربت

شروع موضوع توسط (̅(َ_̅_̅(َ)ڪے ‏11/5/11 در انجمن اشعار

  1. Sert oğul

    تاریخ عضویت:
    ‏12/11/10
    ارسال ها:
    17,621
    تشکر شده:
    6,352
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    IOG
    ماه بالای سر آبادی است
    اهل آبادی در خواب
    روی این مهتابی خشت غربت را می بویم
    باغ همسایه چراغش روشن
    من چراغم خاموش
    ماه تابیده به بشقاب خیار به
    لب کوزه آب
    غوک ها می خوانند
    مرغ حق هم گاهی
    کوه نزدیک من است : پشت افراها سنجد ها
    وبیابان پیداست
    سنگ ها پیدا نیست گلچه ها پیدا نیست
    سایه های از دور مثل تنهایی آب مثل آواز خدا پیداست
    نیمه شب باید باشد
    دب اکبر آن است : دو وجب بالاتر از بام
    آسمان آبی
    نیست روز آبی بود
    یاد من باشد فردا بروم باغ حسن گوجه و قیسی بخرم
    یاد من باشد فردا لب سلخ طرحی از بزها بردارم
    طرحی از جارو ها و سایه هاشان در آب
    یاد من باشد هر چه پروانه که می افتد در آب زود از آب درآرم
    یاد من باشد کاری نکنم که به قانون زمین بر بخورد
    یاد من
    باشد فردا لب جوی حوله اتم را هم با چوبه بشویم
    یادمن باشد تنها هستم
    ماه بالای سر تنهایی است