1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

صدای دیدار

شروع موضوع توسط (̅(َ_̅_̅(َ)ڪے ‏11/5/11 در انجمن اشعار

  1. Sert oğul

    تاریخ عضویت:
    ‏12/11/10
    ارسال ها:
    17,621
    تشکر شده:
    6,352
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    IOG
    با سبد رفتم به میدان صبحگاهی بود
    میوه ها آواز می خواندند
    میوه ها در آفتاب آواز می خواندند
    در طبق ها زندگی روی کمال پوست ها خواب سطوح جاودان می دید
    اضطراب باغ ها درسایه هر میوه روشن بود
    گاه مجهولی میان تابش به ها شنا می کرد
    هر اناری رنگ خود را تا زمین پارسیان گسترش می داد
    بنیش هم شهریان افسوس
    بر محیط رونق نارنج ها خط مماسی بود
    من به خانه بازگشنم مادر پرسید
    میوه از میدان خریدی هیچ ؟
    میوه های بی نهایت را
    کجا می شود میان این سبد جا داد ؟
    گفتم از میدان بخر یک انار خوب
    امتحان کردم اناری را
    انبساطش از کنار این سبد سر رفت
    به چه شد آخر خوراک ظهر
    ظهر از آیینه ها تصویر به تا دوردست زندگی می رفت