1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

آوای گیاه

شروع موضوع توسط (̅(َ_̅_̅(َ)ڪے ‏11/5/11 در انجمن اشعار

  1. Sert oğul

    تاریخ عضویت:
    ‏12/11/10
    ارسال ها:
    17,621
    تشکر شده:
    6,352
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    IOG
    از شب ریشه سر چشمه گرفتم و به گرداب آفتاب ریختم
    بی پروا بودم دریچه ام را به سنگ گشودم
    مغاک چنبش را زیستم
    هوشیاری ام شب را نشکفت روشنی ام روشن نکرد
    من
    ترا زیستم شبتاب دوردست
    رها کردم تا ریزش نور شب را بر رفتارم بلغزاند
    بیداری ام سر بسته ماند : من خوابگرد راه تماشا بودم
    و همیشه کسی از باغ آمد و مرا نوبر وحشت هدیه کرد
    و همیشه خوشه چینی از راهم گذشت و کنار من خوشه راز از دستش لغزید
    وهمیشه من ماندم و تاریک
    بزرگ من ماندم و همهمه آفتاب
    و از سفر آفتاب سرشار از تاریکی نور آمده ام
    سایه تر شده ام
    و سایه وار بر لب روشنی ایستاده ام
    شب می شکافد لبخند می شکفد زمین بیدار می شود
    صبح از سفال آسمان می تراود
    و شاخه شبانه اندیشه من بر پرتگاه زمان خم می شود