(( عشق به او )) لبخند لبانش همچون آن مرداب پیر می کشد هوش و هواس و دین و روحم را فرو می کند بی تاب آن ناز نگاهش جان و دل قلب را آتش فشانی می کند آن غرور سرد و بی پایان او می کشد با دست عشقم را روی بوم می زند با پا خرابش می کند، انکار عشق به دوست از همان دیدار اول زد تیغ عشقش را به جان سوخت جان و سینه ام از هجر او داغ را بر دل گذاشت از وعده های بی شمار پرستیدم به جان آن وعده های بی اساس گرمای اشتیاق وصل او به جانم می زند آتش عروسک مانده ام در دست او یا نه خدا از کار او داند