(( کودکی را دیدم ... )) چتر خود را بستم زیر باران رفتم چشمها را شستم طور دیگر دیدم کودکی را دیدم همه دنیایش یک ورق - چند مداد رنگی بود همه رویایش یک آسمان آبی چند درخت گیلاس خانه ای با چشم و ابروی قشنگ سرزمینی پرِ از گلها بود او به غم می خندید خنده اش از ته دل برمی خاست چتر خود را بستم زیر باران رفتم چشمها را شستم طور دیگر دیدم کودکی را دیدم همه دنیایش لیسیدن یک آب نبات چوبی بود همه رویایش پوشیدن پیراهنی نو آغوش گرم پدر چند پرس غذایی رنگی طولانی شدن ترافیک سر ظهر زیاد شدن مجنون پشت ترافیک مانده به فروش رفتن گلهای سرخش بود او به غم هم دلداری می داد چتر خود را بستم زیر باران رفتم چشمها را شستم دنیا را پر از تفاوت دیدم.