آنگاه که صدایت در گوشم ونگ میزد در و دیوار بهشت نم عشق پس میداد و تو باز از کلمات شاکی بودی نسیمی خنک می وزید از دل من خنک، سرشار از بوی لجن و تو باز می نالیدی چشمانم سیاه و سپید نشانت میداد بی رنگ بودی و سرد تو می گفتی: صداقت در جیب من است جیبهای سوراخ نشان می دادی تو عطر گلهای سرخ را وصف می کردی عطر پیراهنت بوی خیانت میداد دیگر هیچ نشنیدم ،به هم خوردن لبهایت را میدیدم گوشم از صدای دلخراشت پر بود چوب پنبه هدیه دادم بهشان آرام شدند