قدم به قدم مکثها طولانی میشد قدم به قدم تپش قلبی که بیشتر میشد و برگهای طلائی در هر قدم، زمزمه کنان این دخترک، این رها را همراه بودند چهره اش خاموش خاکستر روشن شده جدایی را شاهد بود و از باغ اندوه گلی چید از جنس حکایت اشکهایش آشکارا رفت دور شد پرواز کرد و باز رها ماند و غروبی دلگیر 2008