در خم ابروی دوست ، گم شده آیین ما جز غم دلگیر نیست ، بر سر مسکین ما از پی آن دلربا ، فصل خزان شد به پا رفته به تاراج عشق ، لاله و نسرین ما از همه دل کنده ایم ، در غمش آکنده ای قلب بتان دارد آن ، دلبر بی دین ما سرمه چشمان او ، زهر هلاهل شدست کرده مرا جان به لب ، زخمه دیرین ما آب حیات است او ، یا که نبات است او کز شکر روی او ، می شده شیرین ما ذکر فلک چون همه ، آیت تسبیح اوست رفته به هفت آسمان ، نغمه ی آمین ما گفتم از آن حسن تو دل شده محزون تو نیست به جز عشق تو در دل خونین ما گفت مرا رندی و در غم جان مانده ای عرصه تبریز نیست ، در خور کابین ما رند تبریزی