بر می خیزم ، و استخوان های فرو رفته در دلم را به شیرینی لبخند باکره ای پیوند می زنم و حباب آرزوهایم را در رود چشمهای دخترکی ژولیده فوت می کنم... استخوان های پلاسیده ام گلویم را بسته اند و در این غربت زهر آگین تنهایی استعاره های حضور یک آبی رنگ کالبدم را می نوازد و از چرکینه های سیاه رنگ خاطرات نه چندان دور تنها ترانه ای عقیم ، بر سفیدی اوهام ورق خورده ام جاری می شود شمعدانی های انتظارم ، به زردی گراییده اند و جاده های مخروطی در انتهای چشمانم ، نقش بسته اند شن های سفید تقدیری ناخوش برایم رقم زده اند و شن های سیاه در حسرت چشمهای من ، در گور نشسته اند آه ای نوای تلخ اندود زندگانی ام در خلوت شبهای آخرم سکوت را ارزانی قلبم کن تا نگاه دارد ، چشمان قهوه ای بی شرمم را... رند تبریزی