ميپوسم از درون خود اينجا به هر نفس در لحظه اي كه ميل شتابش شكسته است هر جا كه دستهاي دعا پنجه ميكشند قلبي در انتظار جوابش شكسته است فريادمان در آينه آواز مرده ايست وقتي سكوت بستر خوابش شكسته است دلخوش به هر دروغ و سرابي نشسته ايم اما دروغ نيز سرابش شكسته است حتي براي نام تو جايي نمانده عشق تصوير يادگار تو قابش شكسته است ديوانه بازتاب چنين شاعرانه ايست عشقي كه در سقوط ، نقابش شكسته است . بهروز صفاجو