تنت هزاره يك شوق يك رسيدن بود براي دست نيازي كه در تكيدن بود طراوتي كه به احساس آب ميخنديد نهايتي كه سرآغاز خواب ديدن بود نه از شراره آه و نه از سلاله باد سرود نابي از اسطوره دميدن بود تني كه ميل غريبش چنان عطوفت مرگ تمام خستگي ام را به خود كشيدن بود - چه شد طليعه شريان آن كتيبه نور كه از ترانه افلاك در طپيدن بود چه شد شكوه پرش آن شكسته بر تن خاك پرنده اي كه در آغاز يك پريدن بود تني كه جرم قشنگش نه سحر و گندم و عشق كز آسمان خدايان ستاره چيدن بود تني كه حس حضورش به شوق سركش من چو اشتياق خدا در به خود رسيدن بود . بهروز صفاجو