اندیشه ام پیر می شود گاهی نگاه سوزان دم غروب خورشید گاهی به چشم من به اشک می شود گاهی بالاتر از سقف دلم قدم که برداری گاهی ز گوشه ای بلند می شود آهی تن دادن درخت به لالایی خزان آشفته می شود در کلام من همیشه با آهی در کوله بار باور فردای من چرا نشانه ای از آب رود نیست با ماهی شبها یکی یکی به صبح و من تا صبح می نویسم از اندوه و گمراهی دلواپسم .... فردای من کجاست آدمها ؟ در لابه لای سیاهی .... یا واژه های تباهی ..... حالا نشسته ام و وصف حال می گویم اندیشه ام فرداست بی چشم در راهی ....... دلخوش نشسته ام با روزگار خویش اندیشه ام ز غم پیر می شود گاهی گاهی دلم سیر می شود .... گاهی ...... - متین.ب (گذارن) ۲۳/۱۱/۱۳۸۹ متین بالاخانی