بخوان ای دل ... بخوان از عهد بیداری بگو از ماجرای مرگ گل های بهاری... تمام دردهایت را غریبانه بخوان امشب بگو ای دل ... بگو از ناله ی این درد تکراری دراین جنگل درختان را بریدند از سر نفرت چه گویم که گناهش بوده ایمان و وفاداری بخند ای دل که باران چاره ات نیست که باران لذت آنان فزون می دارد انگاری مسلمانان... چرا ساکت نشسته زل زدید اینجا مگر مرگ درختان را نمی بینید در تاری؟ سکوت این مسلمانان نمک بر زخم می ماند... که دردش را فزون کرده نبود یاور و یاری عجب صبر جمیلی داری ای دل مرحبا بر تو! که نزدیک است بتازد مهدی موعود بر تاری (حسن) جان را فدای غزه و لبنان کند آخر بمیرد آن حسود سبز از نیرنگ و بیماری حسن شاهین دوست