ای رهگذر عمری نبودش در این جهان در زندگی پلکی به هم نهاد و رفت این برگ زرد توان نسیم صبح را نداشت طوفان وزید و از شاخه افتاد و رفت عمری خنداند و خود به گریه شکسته بود به یاد خنده اش همه را اشک داد و رفت به لطافت ابر و قلبش حریم عشق بود چون برگ پاییزی قسمتش باد و رفت عمری در انتظار وصال مانده بود ماند از وصال و از پا فتاد و رفت دیگر در این هیاهو تحملش نبود عاشقانه جان به معشوق پس داد و رفت ای که می گریی بر مزار (حسن) بخند چانش نفسی بود خداداد و رفت حسن شاهین دوست