کدام آه بزرگی گرفته دامانت که درد می چکد از زخم چشم گریانت وگیسوان بلندت عجیب می رقصند به دور شعله ی اوهام و جسم عریانت چقدر اول این شعر آتش و دود است ... چرا نکرده اثر اشک بر گریبانت هنوز در تب و تاب بهشت بودم من چه شد شکست به یکبار چشم لرزانت چه انقلاب عظیمی درون این قاب است کنار عکس تو با من و راز پنهانت ... نگو تو هم خبری بد برای من داری... نگو شدم سرطانی برای چشمانت فریب می دهدم صورت پراز یاست چگونه درک کنم که منم زمستانت چگونه درک کنم اینکه عشق بیهوده است چگونه هضم کند دل عذاب وجدانت... تویی که چشم و چراغم درون این عکسی .... شکسته این دل تنگ از هجوم فقدانت م- شوریده ۱/۶/۱۳۸۹ سید مهدی نژادهاشمی