بیزار می شود ، دلم از سنگ و چوب ها... از دنگ دنگ ساعت و زخم غروب ها دائم فشار می دهدم لحظه های سخت نوک می زنند بر َسر ِ من دارکوب ها قطع امید کرده ام از صخره های تنگ از قلب ِخاک خورده ی این نقره کوب ها کم کم نشست می کنم و غرق می شوم در منتها الیه خودم در رسوب ها بیرون از این اتاق فقط مه گرفتگی ست یخ زد، شکست ، خاطر آرام ِ خوب ها بی شک به فکر آمدنم تا شمال تو دائم عذاب می کشم از این جنوب ها حالا شدم گوزن ِ شمالی که یخ زده له می کنند جسم مرا ،برف روب ها م- شوریده ۸/۵/۱۳۸۹ سید مهدی نژادهاشمی