سوار بر مرکب خیال می روم به بی نهایت پندارگان آدمی می روم تا پنده ای آب به پای گیاه انصاف بریزم می روم تا پای و پر به یغما رفته ی سرو را باز گردانم می روم به معبد خود پرستی تا پرده ی زجاجی را از پیش چشم بتان زنده کنار بزنم می روم تا از دریای خشکیده ی اخلاق ماهی مرده صید کنم می روم تا حکایت سفالت آدمی را از پرده نشینان بشنوم می روم تا به گردن تندیس آزادی تاج گردونی بیاویزم آری اندیشه ی من از پرده ی هفت رنگ می گذرد اما پای من در زنجیر پیر برنا تن ست شهرزاد خادم