من هر شب به رویای ماه که در آرزوی پیوستن به خورشید ست بی آنکه قدر خویش بداند می خندم من هر روز به تقلای بی پایان تو در کلافی سر گردان در روزگاری که هیچ قلمی نیست می خندم من به اشک تو، جنگ تو، خون تو برای داشتن آزادی که با دست خود در قفس کرده ای با تحیر می خندم من به عشق حسی که خیال شب های مهتابی توست وان زمان که به وصال رسیدی چه آسان از بوم ذهنت محو می شود با صدای بلند می خندم من به خشک جهانی که مردمانش هر روز در انتظار معجزی هستند بی آنکه بدانند خود بزرگترین شگفتی اند می خندم آری زندگی کمدی تلخی بیش نیست کمدی که رو به پایان ست _ _ شهرزاد خادم