در این زندان سکندر گویی خدایی نیست زمانی که بی رحمانه تیر خشمت را در دل دردمندی فرو می کنی زمانی که صداقت، این گوهر نایاب را در صندوقچه ی غفلت پنهان می کنی گویی خدایی نیست زمانی که سمفونی زیبای زندگی را به تراژدی اسفناک بدل می کنی زمانی که ناجوانمردانه قلمت را با خون بشریت تر می کنی و می پنداری که پیروز این بازی هستی اردیبهشت ۸۶