باز هم وقتی که وقتش بود..... مرد ِ ما اشتاد! رو به ما کرد - پشت ِ سر - ؛ فرمود: دست می سایم هوا سرد است!!! هوای این شب دلگیر و بارانی ...... کدامین باد سرد شرمنده از سردی جانهایی است که در شهر پلید و دون ما دزدانه می تازد؟!!!! ولی سرمای سنگینی ست غمی نیست راه ِ من کوتاه تا آن سنتی ؛ آن قهوه خانه ، راه کوتاه است میان قهوه خانه پرده ی راوی نمایان است سراپاگوش! که راوی این چنین داد ِ سخن می داد ندیدم در سجستان پهلوانی را که رستم را مثل باشد که دستان پهلوان ما ؛ از آنجا سر برون آورد و سهراب جوان ، آن سوی تر ، کوس و رجز می خواند! و من هم مات مردم را نگه کردم سراپاگوش! بدون هوش! که رستم کیست؟!!! و با انگشت خود بر روی آن دم کرده شیشه می کشیدم عکس رستم را پیرمردی لاغر اندام و عصا در دست گوژپشت ، حتی زبان الکن که نابیناست این مردک! ولی فکری بلند اندیشه ای بیدار را دارد........ نه این است این روایت این نه آن شعر حماسی ساز ما باشد که برنا قصد جنگ ِ پیر را دارد فقط اندیشه با اندیشه می جنگد!!! و رستم شش سده اندیشه برتر دارد از سهراب در اینجا نعره ی راوی به خود آورد مرا در دم چه می گویی؟!!! چه می بافی؟!!! تو ای هرزه!!! چه چنگی می کشی بر این شکسته چنگ ِ بی قانون ِ اندیشه؟ چه می خواهی از این تبدار افسانه؟!!! همین بس خوب می دانی که این اندیشه با جنگ است ولی من مات ؛ مردم را نگه کردم!!!! و راوی مشت خود را چون پلنگی رو به من افشاند و من با درد ِ دل گفتم : نمی پاید زمان چندی که بر حرفم رسی آخر! و با تکرار آن در دل زجابرخاستم لیکن به فریادی و مشتی سخت فرو افتادم از آنجا و باز بیرون؛ هوایی سرد! زیر ِ صفر!!! منجمد شد قلب ها در دم ملالی نیست از این سردِ غبار آلود که تنهایی من از صفر کمی بالاتر است امروز چه می باید؟! به تنهایی کمی آنسوی تر یک تن نشسته روبروی ِ آتش ِ نازی فرو سر در گریبان ِ تفکر کرده در افکار خود غرق است به آرامی به او نزدیک تر در ابتدای ِ نقطه ی بی درد زفکرش دورتر............. نمی دانم چه شد؟!!! ناگه به وجدی گفت: شهر ِ فرنگ !!!! آری !!! فرنگ بر پرده اش می باید این را دید و گفت جلدی زپیشم رفت و من هم منتظر در ابتدای ِ راه ابتدای ِ صفر! ابتدای ِ درد! به سرعت هفته ها و ماه ها و سال ها رفتند شبی دیگر نقطه ای دیگر به زیر ِ صفر باز هم آن قهوه خانه ؛ منتهی !!! پرده ی راوی نمایان نیست و راوی ، مرد ِ خوش پوشی ست روبرو یک تکّه آهن با سه روزن باز فریاد است ولی اینبار شهر ، شهر ِ فرنگ است آی!!! به آرامی درون رفتم سری چرخاندم و دیدم نشسته گوشه ای ؛ راوی ِ چند سال ِ پیش و پرده زیر دست بالش!!! نشسته در میان شهر دستانش نخی سیگار خمیده درد دیده بر عمر رفته از دستش اسف می خورد و می دیدم ، چو من آن سالهای قبل به ناخن می کشید بر روی ِ آن دم کرده شیشه؛ همان شیشه!!! عکس پیرمردی را گوژپشت و لاغر اندام و عصا در دست زبان الکن ؛ که نابیناست او چون سالهای ِ قبل و نیز چیزی به انگشت می نوشت آن زیر فقط اندیشه با اندیشه می جنگد مهدی شریفی