1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

سهم من

شروع موضوع توسط 2okhtare hava ‏9/5/11 در انجمن اشعار

  1. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏30/11/10
    ارسال ها:
    4,240
    تشکر شده:
    2,995
    امتیاز دستاورد:
    113
    حرفه:
    eng
    چشم در چشم غروب،
    با قلبی پر از درد و سینه ای مملو از تنهایی
    به یاد شبی می افتم
    که مرا با کوله باری از دلواپسی و دلتنگی
    تنها گذاشتی و آرام سفر کردی ...
    من چه هراسی داشتم که نکند برنگردی !
    بر سر جاده زندگی نشستم
    تا شاید پرستویی مهاجر پیامی از تو برایم بیاورد ،
    اما افسوس که حتی نسیم ،
    بوی پیراهن تو را هم از خاطر جاده زدوده بود ...
    تو که رفتی آسمان آفتابی نگاهم ابری شد
    و باران چشمانم بی صدا می بارید ...
    و من در خلوت خویش مانند شمعی ،
    سوختم و فنا شدم ...
    تمام خاطراتت را به بایگانی ذهن سپردم
    و هر روز بی تو در خیالم تکرارش می کردم ،
    تا مبادا لحظه ای ار خیالت غافل شوم ...
    به خوشبختی در کناز تو ایمان آورده بودم
    و در بند بند وجودت آرامش را حس می کردم ،
    اما دریغ که با رفتنت از این که بودم تنهاتر شدم ...
    من عشق را در چشمان تو جستجو می کردم
    و این بهانه دل خوشی ام بود ...
    اما صد افسوس که سفر کردنت ،
    تنها سهم من از چشمانت بود !
    تا همیشه دلتنگتم ...