چشم در چشم غروب، با قلبی پر از درد و سینه ای مملو از تنهایی به یاد شبی می افتم که مرا با کوله باری از دلواپسی و دلتنگی تنها گذاشتی و آرام سفر کردی ... من چه هراسی داشتم که نکند برنگردی ! بر سر جاده زندگی نشستم تا شاید پرستویی مهاجر پیامی از تو برایم بیاورد ، اما افسوس که حتی نسیم ، بوی پیراهن تو را هم از خاطر جاده زدوده بود ... تو که رفتی آسمان آفتابی نگاهم ابری شد و باران چشمانم بی صدا می بارید ... و من در خلوت خویش مانند شمعی ، سوختم و فنا شدم ... تمام خاطراتت را به بایگانی ذهن سپردم و هر روز بی تو در خیالم تکرارش می کردم ، تا مبادا لحظه ای ار خیالت غافل شوم ... به خوشبختی در کناز تو ایمان آورده بودم و در بند بند وجودت آرامش را حس می کردم ، اما دریغ که با رفتنت از این که بودم تنهاتر شدم ... من عشق را در چشمان تو جستجو می کردم و این بهانه دل خوشی ام بود ... اما صد افسوس که سفر کردنت ، تنها سهم من از چشمانت بود ! تا همیشه دلتنگتم ...