وقتي مداد دختر شاعر قفس كشيد تك بيت هاي دفتر خود را نفس كشيد دختر شكست زير تقلا هلاك شد اما نديد قفل قفس را چه كس كشيد خطي كشيد تا پسر قصه هاي او يك جاده شكسته و كج تا هوس كشيد او را رساند تا لبه هاي شكستگي دختر كمي عقب ... نه جلو ...باز , پس كشيد آمد قلم به دست گرفت و شبيه خود يك پنجره و جاي دو كس در قفس كشيد راحت نشست رو به پسر صادقانه گفت : ‹‹ آقا اجازه مي شود اينجا نفس كشيد ؟ ››