بر جنازه ی سايه ی من،زنی، به تنهايی خدا ايستاده است، و شعر می خواند می شناسمش،خوب می شناسمش آنروز که با تمام هستی اش،هيچ می خريد چه مطمئن بود، و از عشق چه انتظاراتی داشت. هميشه به آن پروانه می خنديد که باد پروازش می داد و به بالهای خودش می نازيد ترا می شناسم،پروانه ی محبوس اين شيشه شکستنی نيست بالهايت خرد خواهد شد! آيا کسی هست که مرا به ياد بياورد؟ ................................................................. روزگاری است که من از برای دل خود می گویم روزگاریست که من از برای دل خود می بویم روزگاریست که تنهایم ولیک ... روزگاریست که من .... . . . زندگی در گذر حادثه ها گاه تلخ است و گاهی شیرین دل ما در پس این تلخی و شیرینی ها صادق و ساده بماند زیباست و تو ای تنهایی تو .... بماند. زندگی زیباست
پاسخ : گاهي بايد نوشت حتي به زبان كودكانه دور دستها را که می نگری… انگار که زمین موج می خورد… و هیاهویی گم شده پیدا می شود… آه… رویایت را به دریا یا به فاصله ای می دوزی… می خواهی برای عشقت بارانی بدوزی… تا خیس خیس شود… آه… سهم من از نگاه تو چیست؟ که مرا به افق گره بزنی… تا طلوعی دیگر مرا دربر گیرد… سهم من اینست…؟