1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

گفتن دل...

شروع موضوع توسط 2okhtare hava ‏7/5/11 در انجمن اشعار

  1. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏30/11/10
    ارسال ها:
    4,240
    تشکر شده:
    2,995
    امتیاز دستاورد:
    113
    حرفه:
    eng
    گفتند دل رو به زوالی دارد
    دیوانه شده فکر و خیالی دارد
    اما همه ی شهر نمی فهمیدند
    مجذوب شما شدن چه حالی دارد

    ....................................
    ..........................
    ...............
    ........
    ...
    .

    یک لحظه سکوت کن کنارم مقداد
    تا پی ببری به حال زارم مقداد
    این راه که می روی به ترکستان است
    من حوصله ی تو را ندارم مقداد
    .........................................
    ..............................
    ...................
    ..........
    ...
    .

    بدون شرح و توضیح :

    زیر باران قدم زدم شاید
    شهر تهران تو را به من بدهد
    شاید این بغض چند ساله ی من
    مثل باران به مرگ تن بدهد
    زیر باران قدم زدم شاید
    چشم هایم دوباره تر بشود
    سهم من از نبودنت این بود
    باز هم عازم سفر بشود
    زیر باران قدم زدم دیدم
    بین باران و چتر یک جنگ است
    و به این نکته می رسم اینجا
    آسمان دائما همین رنگ است
    من به آغوش تو چه محتاجم
    مثل یک بچه بین لولوها
    کمکم کن فقط تو می فهمی
    درد غول چراغ جادو را
    سنگ فرش پیاده رو دیشب
    با قدم های من ترک برداشت
    رنگ های پریده ی مردم
    ترس را توی سینه ام می کاشت
    و به این راز ساده پی بردم
    زندگی اتفاق مشکوکی است
    مردم شهرمان گمان کردند
    آدمی یک عروسک کوکی است
    زیر باران قدم زدم شاید
    شهر کرمان تو را به من بدهد
    اشک هایم امان نمی دادند
    کاش باران تو را به من بدهد

    .......................................
    ..............................
    ....................
    ..........
    ...
    .

    از خودش بیشتر از جن و پری می ترسد
    مثل یک بچه که از نا پدری می ترسد
    غرق شد گوشه ی دریاچه ی بی رحم سوال
    مثل یک پیر که از بی خبری می ترسد
    "از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود"
    یک نفر گفت که از در به دری می ترسد
    تازگی ها به هوای تو پریشان شده است
    روز و شب باز به شکل دگری می ترسد
    در دلش ماند شبیه همه باشد اما
    تازه فهمید که از بی خطری می ترسد
    خنده دار است گرفتار حقیقت بشوی
    و نفهمی که درخت از تبری می ترسد
    قصه های همه ی شهر بر این منوال است
    آدم از قفل شدن پشت دری می ترسد​