و یک مشت خاطره عاشقی یا جـدایی و انـکـار مانـده بودی سر دو راه انـگار انتخابت چه حس تلخی داشت مرگ یک بار و شیونش یک بار ...................................... دلواپسی و دلبری و دلسردی است این ها همه ی آنچه تو می آوردی است مـعـشـوق اگـر تـو باشی ای دلـبـرکـم من معتقدم که عاشقی بد دردی است ......................................... نور آمد و من دوباره تاریک شدم یک راه به نا کجای باریک شدم تاریـخ تـولدم بـه مـن می گـویـد یک سال دگر به مرگ نزدیک شدم ................................... گفتی که تو آن یکه سواری انگار در بـهـمـن مـن اوج بـهـاری انـگـار تلخ است ولی همیشه می دانستم یک روده ی راست هم نداری انگار ................................... از دور طنـاب چـوب دارش پـیـداسـت گل داده ولی همیشه خارش پیداست با ایـن هـمـه من بـدون او می مـیـرم سالی که نکوست از بهارش پیداست ....................................... عشق است همیشه بینمان در نوسان شوریدگی ام را تو به آخر برسان نه ، از سـر خیر تو گـذاشـتم لطفا آرام بگیـر و لحـظه ای شر نـرسان ................................... مـغرور تـرین پـرنده دیـشـب پر زد عشق آمد و یک لحظه به ما هم سر زد هـر وقت دلم به یـادتان می افتد مـثـل گـسل زلـزلـه ها می لـرزد