از چشم قشنگ تو که غم می ریزد دلتـنـگی دنـیا به دلـم می ریزد لبـخند بزن خدا دلش وا بشود از غصه ی تو خدا به هم می ریزد ............................. تبعیدی چشمان تو هستم در خاش یک لحظه کنار من بمانی ای کاش تاریکی مطلق است دنیای دلم در ظلمت شب بیا تو مهتابم باش ................................. گفته بودم که تو در خاطر من جا داری رخ زیبا ، قد رعنا ، لب گیرا داری سمبل پاکی و مهری و خدا می داند آن چه خوبان همه دارند تو یک جا داری .............................. فهمیدن حرف دل متد می خواهد یک راه جدید اگر که شد می خواهد تهران غم غربت مرا درک نـکرد این شهر مرا شبیه خود می خواهد ................................ من آزادم که در بندت اسیرم دلم می خواست دستت را بگیرم ولی با این شـرایـط نازنینم بـرو بگـذار با دردم بـمـیـرم .............................. گرچه گفتم که به یاد تو قناعت کردم بی تو اما به خدا نیز شکایت کردم تو دلت خواست که معشوقه نباشی اما من که بد جور به چشمان تو عادت کردم .............................. انگار که غم سر شته شد با دل من وقتی که غم عشق تو شد حاصل من دنیای عجیبی است خدا می داند دلتنگ تو ام تو بی خبر از دل من ................................... از ساز خوش آواز به سوزم آورد از گرمی عشق تا تموزم آورد با این که قرارمان از اول این بود دیدی که جدایی چه به روزم آورد ؟