چه سخنها که شده بر دل شــــــیدایی من همه عاشق شده این دیده ی هرجـایی من چاووش قافله ی عشق شده ســـــینه ی ما می رخشان شده بر باده ی میــــــنایی من بزده کوس جفا ساقی این جان غمــــــــین شده بانگش همه دم باعـــــث رسوایی من گشته ام هر شب و آمد به دلم سـوز حزین کس درین عشق نبودست به همــــتایی من شمع جانم که به شبهای غمت سوخـت نگر رشحاتـــــــــش شده از دولت برنایـــی من بسکه در هجر تو گریان شدم از خون جگر همه خونی چکد از دیــــــده ی بینـــایی من زده ای تیغه ی غم بر دل افگار امیــــــــــد که شررها شده بر جان شکیـــــــــــبایی من