تو سفر کردی ز ما تو بریدی از جان تو نشاندی الم هجرت و درد دل ما بی جان شد آفت افتاده به این دامن ما شرر افتاده برون ز غمستان دلم قلب ما غنچه ی گل قلب ما زخم بدین تیغ نظر قلب ما چون دشتها دشتهای بی آب خشک و در تشنه آب تشنه ی رود وصال دل ما چون ساحل همه در بیم و هراس همه از دهشت موج موجهای حسرت موجهای ماتم آسمان دل من بارانی است بارانی ز فراق دشتهای شب سرد دشتهای شب غم پیش چشمم همه گسترده شده است ابرها تیره و رقصان همگی می گذرند ابرهایی چو هیولای سیاه همه صد سایه اندوه به این کلبه ی غم می فکنند و به این خانه ی محنت من و دل همه بیخوا ب درین جامه درد و درین بستر خون همچو یک ماهی عاشق به شنا همه در غوطه ی عشق همه آغشته بخون خون این دیده و دل که تراود به برون و در این حال بگویم به زبان: تو سفرکردی ز ما تو بریدی از جان تو چو یک روح گشودی بالها بال عشق و گسستی از من و گسستی از ما و من غمزده همچون ققنوس آتشی از غم دل افروزم و در آن جلوه ی عشق سخنی بر صفحه ی دل بزنم : تو سفر کردی ز ما تو بریدی از جان تو گزیدی مسکن سینه ی سرد زمین تو فرو بستی چشم به زمین و به هوا و چه تسلیم بدین قهر فلک و چه آرام بدین بستر خاک و چه بیرحم زدی تیر عزا به نشانی چو دلم که امید از دل رفت و صفا در جان مرد و زبان ناله ی جغدانه بزد : تو سفرکردی ز ما تو بریدی از جان