1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

دل غم زده

شروع موضوع توسط (̅(َ_̅_̅(َ)ڪے ‏3/5/11 در انجمن اشعار

  1. Sert oğul

    تاریخ عضویت:
    ‏12/11/10
    ارسال ها:
    17,621
    تشکر شده:
    6,352
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    IOG
    همه شـــــب از غم دلدار مرا چاره کجا
    دل ما سوخـــــــت براهش دل آواره کجا

    جامه ی غم به تن سوخـــته ام دوخته شد
    جگر از سینه در آمد ، همگی سوخته شد

    دیده در ماتم او غرقه ی آبســــــت هنوز
    رخ او بر نگهم همـــــــچو سرابست هنوز

    آفتابی به دل غــــــم زده ام پرتـــــــو نزد
    دل ما سوخته ی غــــــم شد و غم برتو نزد

    گشته ام از غم دلدار درین شــــــهر خراب
    رخ او ، خانه او ، در تف این دشت سراب

    روز گردیدم و شبها غـــــــــم روزی دارم
    غم روزی چه بــــگویم ، همه سوزی دارم

    همه ســـــوزی که ز این دانه ی دردانه شده
    عقل از سر برمید و هـــــــــــمه دیوانه شده

    دامن عزلت خود کنــــــــــــج خرابات زدم
    غم هجران تو را بر سر میقـــــــــــات زدم

    این چه دردیســت که درمان بگریزد آن را
    این چه داغیســـت که آتش بزند این جان را

    این چه غوغاست که در کعبه ی جان افتاده
    این چه شوریســــت که بر دیده گران افتاده

    دیده از این همــــــه اندوه به تنگ آمده است
    ز ره دوست به صـد گونه خدنگ آمده است

    الله الله که دریــــــــن دام گرفـــــــــتار شدم
    رخ او دیدم و سرگــــــــــشته ی بازار شدم

    گشته ام بی دل و سرگـشته ی این غم یارب
    غم افزون که از آن سوختـــــــه عالم یا رب