وقتی که تو رفتی لحظه ها به سختی تنفس می کنند وصدای ضربان قلب ساعت هر لحظه گوشم را می آزارد و به آوایی به وسعت خانه ام می گوید : او رفت ، رفت ، رفت و حالا من مانده ام و دشتی از شب شبی که با فتح روز منتظر دیدن اشکهایم است وقتی که تو رفتی گلزار لبهایم به غنچه ی سخن ننشسته و بر کویر ترک خورده ی صورتم باران مهرت نریخته وقتی که تو رفتی به شهر صبر رفتم به شهر سکوت به دیار هیچها وقتی که تو رفتی چشمه ی چشم خشکید و مرغ امید در دل پرپرزد و من سرگشته و عاشق از " من" خود گسستم