خدایا گر در دار تو بــــــاز است شنو ، این راز و این سوز و نیازست خدایا سینه چاک و دیده خونست سرایم بی تو قلب و واژگونــست خدایا شحنه ی دشت فلاکــت بگفتا بی تو باشم بر هلاکت خدایا آب این دیده تمامســــــــت به روزم غم ، به شب خوابم حرامست خدایا این همه درد دل از چـیست؟ فشردن آب و کوبیدن گل از چیست؟ خدایا این منم ، این بنده ی خوار به خواری آورد بر درگــــــهت کار خدایا بخت بد، بیچاره هسـتم به شوقت طوق ظلمت را شکستم خدایا این دلم را روشـنی ده گلی از باغ سبز و گلشنی ده خدایا بر تو عشق و بیم دارم به کویت چون سر تسلیـم دارم خدایا بی کسم ، بی کار و بارم تو خود دانی و خوانی روی زارم خدایا بر دلم نوری بر افروز شب ظلمانی دل را کنــش روز خدایا شب ز روی ناامیدی سیه دل آورم بهر سپــیدی خدایا ، قادرا ، پروردگارا علاجی کن سرای تار مـــا را خدایا زن قدم بر مســـکن من به نیکی غم بگردان از تن من خدایا بر تو آوردم دل خــون به پیشت آورم این اشک گلگون خدایا جز در تو کار مانیـــست پذیرنده به جز تو بار ما نیست خدایا هر شب از غمهــــای روزم چو جاری می شود این اشک و سوزم خدایا خجلم از روی سیـــاه است جلی هر شب به شکل درد و آه است خدایا ای تو مـــــستور گناها ببخشا بر من این جور و جفاها خدایا آتشی چون گــرم و زرد است جلی گرم و خفی چونان که سرد است خدایا این غم و درد جگر ســـوز بهانه ست و نباشد بی تو پر سوز خدایا من هلاکت عاشقـــانه تو اصلی غیر تو باقی فسانه خدایا منعمم با نور و جودت به من گرمی بده با آن وجودت