ای روی تو چون لاله ، از داغ تو چون گویم این هجرت و تنهایی ، از سینه ی خون گویم چون شحنه ی شبها را ، آواره ی تنــهایم هم زمزمه ی داغم ، هم قصه فزون گویم هم بی کس و بیکارم ، هم عاشق بی چیزم صد ناله ی مستانه ، در دشت جنون گویم ای شادی شبهایم ، گامی به در ما زن تا عزلت این خانه ، با سوز و فنون گویم هم مقصد هر تیرم ، هم ناله ی شبگیرم گه غم به درون گویم ، گه داغ برون گویم هم ساغر غمها را با مویه خورد امید هم خواهش این دلها ، با روی زبون گویم